X
تبلیغات
من یه شوهر خوب می خوام
 
 
سروش:

 بد ترین چیز اینه که ... یکی بیاد بگه من شوهر می خوام.

 لیلی:

 بد ترین چیز اینه که ... دلت بخواد یکی بغلت کنه اما کسی رو نداشته باشی.

 ثریا : 

 بد ترین چیز اینه که ...  یه مدت عاشق یه آدم احمق باشی...

شیما:

 بد ترین چیز اینه که ...  علاقمند به آدمی بشی که حق تو نیست..

حمید:

بدترین چیز اینه که یک آدم مافنگی با حالتی عاقل اندر صفیه بیاد حرف های صادقانه و بدون ریای کسیرو به سخره بگیره 

سهیلا:

بدترین چیز اینه که ............عاشقانه واسه کسی بمیری و اون طرف بهت بگه واسم اهمیتی نداره که عاشقی


میلاد:

عاشق یکی باشی که خودشم نمیدونم یکی هست که عاشقشه


سارا:

بدترین چیز اینه که شوهرت بخواد بهت دروغ بگه! من که تحملش رو ندارم

مژده:

بدترین چیزاینه که کل دخترای درس خونی که قصدازدواج نداشتن ازدواج کنن بعدماکه....


آرمیس:

بدترين چيز اينه كه توي اين دنياي بزرگ يك نفر هم قسمت تو نباشه...
بدترين چيز اينه كه براي پر كردن تنهاييت بري دنبال كار اما با وجود تحصيلات هيچ كاري براي تو نباشه...
بدترين چيز اينه كه هدر در رفتن بهترين لحظات زندگيتو ببيني اما نتوني جلوشو بگيري...
وقتي هر دري كه ميزني بسته باشه يعني بهترين چيزي كه برات مونده مرگه

 

فرشته:

بدترین چیز اینه که یکی وبخوای ولی نخوای.یا یکی تورو بخواد ولی نخواد

 

حسین:

ine ke man zan mikham kesi zanam nemishe

 

آسمون:

بدترین جیز اینه که بدونی عزیزترین کسی رو که داشتی سر هیج جیز از دست دادی

 

سمیه:

بدترین چیز اینه که ... فکر کنی طرفت آدم پاک و نجیبیه ولی از اوناش باشه........

 

الگار:

بدترین چیز اینه که وقتی حالت بده دلت میخواد یکی ارومت کنه ولی کسیو نداشته باشی

 

احمد:

بدترین چیز اینه که ما به این جمله اعتقاد نداریم که : ( از ماست که بر ماست ) و فقط میخوایم یکیو پیدا کنیم و همه ی اشتباهاتمونو گردن اون بندازیم ...
بدترین چیز اینه که ما خودمونو پاک و مطهر میدونیم و بقیه رو ناپاک و خیانتکار...
بدترین چیز اینه که بخوایم محبتو از کسی گدایی کنیم...
کلی ( بدترین چیز اینه که ... ) داریم که الان نمیشه گفت...

 

سروش:

بدترین چیز داشتنه یه زن روانیه

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 8:41  توسط sh  | 

لطفا هرکی بنا به حس و حالش جواب بده.


بدترین چیز اینه که..........

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 12:59  توسط sh  | 
اینقدر بدم میاد کسی بیاد و شماره تلفن بده که باهاش تماس بگیرم...

اینکارو نکنید...تمااااااااااااااااااس نمی گیرم...

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 10:4  توسط sh  | 

من دوباره برگشتم...

می خوام دوباره بنویسم.

برای دلم .برای خودم.

و برای هر کی دوست داره نوشته هامو بخونه....

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 16:34  توسط sh  | 
سلام سهیلا جووون خوبی؟

این پست رو فقط برای تو گذاشتم..من خوبی...دوست هم دارم باهات حرف بزنم فقط یه راهی برای ارتباط باهات معرفی کن.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 11:11  توسط sh  | 

خداحافظ شاید برای همیشه.....

خیلی خسته ام....

از دست غریبه ها ...از دست دوستان....نمی دونم شاید من زیادی به این دنیای مجازی دل بسته بودم...شاید من زیادی از دوستان نتیم توقع داشتم...شاید من زیادی دوست داشتم که دوستانم برای همیشه در کنارم باشند... ولی خسته شدم...آره کم اوردم....بگذارید کمی استراحت کنم...شاید دوباره برگشتم...ولی باور کنید که خیلی خسته ام... حاصل این وب گردی من گمشده ای بود که همیشه برای آمدنش منتظرم....

سینه ام سنگین شده و دلم تنگ...دیگر در این محیط نمی تونم بنویسم....

اسم وب هم باید تغییر کند...."دیگر شوهر خوب نمی خوام"...."دیگر شوهر نمی خوام"..."دیگر چیزی نمی خواهم"...."شاید بهتر است بگویم می خواهم تنها باشم"....

وقت برای تعیین اسم هست...کمی خسته ام...بهتراست استراحت کنم....خواب نیستم ولی چشمانم سنگینی می کند....بگذارید کمی بسته باشد.....صدایتان را می شنوم...هرکه می خواهد چیزی بگوید بگوشم....

تا مدت نا معلومی خداحافظ....خداحافظ ...شاید برای همیشه....

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 11:31  توسط sh  | 
تجربه نشان داده که به کسی دل نبندم...

به هر که دل بستم دلم رو شکوند...

به هرکه امید داشتم ناامیدم کرد...

به هرکه لبخند زدم بهم اخم کرد....

برای هر کس حرف زدم نشنیده گرفت و رفت..

برای هرکس وقت گذاشتم گفت وقت ندارم....

عاشق هرکس شدم نفهمید ....

تجربه نشان داده که باید تنها بود.....تنهای تنها.....


  نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 9:21  توسط sh  | 
تجربه نشان داده که به کسی دل نبندم...

به هر کسی دل بستم دلم رو شکوند و به هر کی لبخند زدم بهم اخم کرد.

با هر که تصمیم به رفاقت گرفتم دستش را کشید و به هر که امید بستم نا امیدم کرد...

چرا........؟؟؟

حتی تو ای دوست خوب من....

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 9:16  توسط sh  | 
از این محیط دیگه خسته شدم...شاید کم کم بخوام برم.

شاید........

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:29  توسط sh  | 
سلام دوستای خوبم..

چطورین؟

منم خوبم...

راستش می خوام اسم وبلاگم رو عوض کنم...خیلی ها به من توصیه کردن .منم قبول کردم...

حالا به نظر شما اسمش رو چی بذارم....

نظر بدین.....

اسم وبلاگ              .........................          

  نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 15:19  توسط sh  | 
  نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 19:28  توسط sh  | 
یه سوال داشتم ...لطفا هر کی میتونه کمک کنه جواب بده....

من یه لپ تاپ DELL می خوام برای کارهای گرافیکی سبک و همچنین نمایش فیلم ...با حدود قیمت 000و700 تومان.

ممنون

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 9:21  توسط sh  | 
از همتون شاکیم...

از تو سهیلا جون،از تو مریم خانوم.از تو نسرین من، از تو سپیده خانوم...

از تو ساره خوشکلم.از تو الهام خانوم. از تو سحر...

خیلی همتون بی وفا شدید...هیچ کدومتون به من سر نمی زنید...دوستای خوب نتی من کجایید؟

منم تنها شدم....تنهای تنها....

 

  نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 20:36  توسط sh  | 
هر کی می خواد چت کنیم بیاد به آیدی من    bakhtboland@gmail.com

sh_68@ymail.com

من الان اونجام

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 19:6  توسط sh  | 
خوش اومدید.

اینم جواب اونی که ...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 15:16  توسط sh  | 

New Page 1

سلام...

عید شما مبارک

خوش گذشته....امیدوارم سالی خوبی برای همتون یاشه........

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 11:3  توسط sh  | 
سلام....

خوبید؟+

منم خوبم....

برای فرستادن فایل و چت کردن می تونید منو اد کنیدbakhtboland@gmail.com

اگر هم جی میل ندارید بسازید....

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 12:31  توسط sh  | 
سلام دوستای خوبم...

خوب هستید؟خدا رو شکر....

منم بد نیستم....

امروز می خوام اتفاقای چند روز و چند هفته گذشته رو براتون بگم.....

نمی دونم از کجا شروع شد....ولی قبلش بذارین من کمی از خودم بگم....من تو یه خانواده با وضعیت مالی خوب زندگی می کنم....دو تا داداش دوقلو کوچیکتر از خودم دارم و یه خواهر بزرگتر از خودم....خونمون فرمانیه است و رشته تحصیلیمم معماری ........الانم سال آخر .....

من تا چند هفته پیش تقریبا هیچ موردی تو زندگیم نبود....کنار خانوادم بودم و یه کاری هم داشتم و با دوستام می گذروندم....       ولی........................


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 9:35  توسط sh  | 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

سلام....

وای از این آلودگی....

دیروز حدود ساعت شش و نیم رفتم بیرون....ترافیک از یه طرف و آلودگی از یه طرف....حالا خدا رحم کرده که زوج و فرده.....باورتون نمیشه 10 دقیقه پشت یه چراغ قرمز مونده بودم....

با کلی سردرد و  سوزش چشم برگشتیم خونه....

حالا کلی ترافیک هم به خاطر آقای پلیس بود که ساعت 7 شب گیر داده بود پلاکهای فردو جریمه کنه......

یکی هم نبود بگه آخه آدم حسابی این ترافیکی که ایجاد کردی که کلی آلودگی تولید می کنه....

واقعا..............

  نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 11:19  توسط sh  | 
سلام...

امروز صبح کلاس داشتم...رفتم و اومدم....

بین راهم اتفاق خاصی نیفتاد...فقط سر کلاس یه پسره هست که خیلی رو نروه.....اعصابمو میریزه به هم....

همش هم چرت و پرت میگه....فک میکنه خیلی با مزست....

همرو هم از دم مسخره می کنه.....استادم بیخودی تحویلش میگیره...

ولش کن بابا...

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 11:7  توسط sh  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM