تاريخ : چهارشنبه دوم مهر 1393 | 15:58 | نویسنده : شادی
آقا ابوالفضل...

من چطوری جوابت رو بدم...

نه آدرس میلی نه وبلاگی...

آره مطلبت رو خوندم.



تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 16:0 | نویسنده : شادی
یه آقای نسبتا محترمی بنام میلاد سوالی ازم پرسیده بود ولی یادش رفته بود وبلاگش رو معرفی کنه تا جوابش رو اونجا بدم...

عیب نداره جواب سوالش رو همینجا میدم.

80

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 | 19:48 | نویسنده : شادی
سلام...

همین....

دیگه حرفی ندارم با کسی بزنم...



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 9:28 | نویسنده : شادی



تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 11:34 | نویسنده : شادی

ای نا رفیق..

به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتمادم
زیر پایم را زود خالی کردی . سلام پر مهرت را باور کنم.یا پاشیدن زهر نامردیت را ...

خنجری از پشت در قلبم فرو رفت پشت سرم را نگاه کردم ..

کسی جز "تو "نبود...

طعمش تلخ تر بود از هر چیزی...



تاريخ : یکشنبه چهارم اسفند 1392 | 10:16 | نویسنده : شادی

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

 

 در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

 

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.

وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.

وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :

" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ....."



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 | 11:20 | نویسنده : شادی
دستم به آرزوهایم نمی رسد

آرزوهایم بسیار دورند...

ولی درخت سبز صبرم می گوید:

امیدی هست...خدایی هست...

این بار برای رسیدن به آرزوهایم یک صندلی زیر پایم می گذارم

شاید این بار دستم به آرزوهایم برسد....